.
در کمال پررویی، رفتم پیش استادم میگم کارم تکمیل نشده اگه اجازه بدید میخوام از تعطیلات هفته بعد استفاده کنم بعد بیام خدمتتون، فقط اگر ممکنه این فرم گزارش دوماهه پیشرفت کارم رو الان امضا کنید! .. استادم هم بدون اینکه کار منو ببینه و حتی غر بزنه فرمم رو امضا کرد و بهم داد عالی!! یعنی ببین چقدر گلابی بازیه!!!! دلمون هم خوشه که دانشگاه خوب میریم...
دوشنبه آینده آخرین امتحان دوره فوق لیسانسم رو میدم! خدا کنه زودتر تموم بشه بره پی کارش .. بعدش من میمونم و پایان نامه لعنتی که کاشکی اونم زودتر تموم بشه و بره پی کارش .. میرم ترم شیش و احتمالا باید بابت سنوات، جریمه پرداخت کنم! آخ که چه پول زوریه!!
.
میدونی این روزا به چی فکر میکنم؟ به یه خونه که مال خودمون باشه .. اون شکلی که دوست دارم دکوراسیونش رو بچینم .. کللی سرچ کردم واسه دیزاین داخلی خونه .. همش تو خیالم میسازمش و میچینمش .. واقعا چی میشد اگه رویاهای من حقیقی میشد؟ واقعا خیلی رویام عجیب و غریب و غیر ممکنه؟
انقدر بدم میاد بعضیا گوشیشون رو توی خونه جا میذارن و میرن بیرون و مهمونی و کوه و دشت و دمن و انواع خوشگذرونی ها....خوب حداقل خاموشش کن
خودمو کشتم تا الان تونستم 15 صفحه مرور ادبیات بنویسم همین! حالا فردا که میخام گزارش دو ماهه پیشرفت کار بدم نمیدونم چی بنویسم توش!!
اوه اوه بلاگفا چه شیک شده! :D
خيالم جايي دور,
دستم حوالي فالي از حافظ,
و شوقي عجيب كه انگار پر از عطر بوسه است,
انگار تو اصلا نرفته اي,
انگار تو اصلا از صحبت رفتن,
چيزي بخاطر چراغ,
خطي بخاطر من,
حرفي بخاطر دريا نياورده اي!
از وقتی از دکتر برگشتم خونه تصمیم گرفتم شبها بشینم یواش یواش درس بخونم.. اما امشب نمیشه چون دو تا ژلوفن خوردم و خمارم...
من همچنان منتظرت هستم
دلم میخواد که هرچه زودتر برگردی، با انرژی، سرحال و خوشحال .. منو از مهربونی و عشقت محروم نکن...
تو را دوست میدارم
تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست میدارم
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست میدارم
برای خاطر عطر گسترده بیکران و برای خاطر عطر نان گرم
برای خاطر برفی که آب می شود، برای خاطر نخستین گل
برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمیرماندشان
تو را برای خاطر دوست داشتن دوست میدارم
تو را به جای همه کسانی که دوست نمی دارم دوست می دارم
اولین اقدام من در رابطه با درس خوندن این بود که امروز –چهارشنبه- رو مرخصی گرفتم و نرفتم سر کار که بشینم درس بخونم اما تا الان که ساعت یازده و نیمه که هنوز کاری نکردم و دارم یا مدام خاطره نویسی میکنم یا به موزیکهای لایتی که دیشب برای عشقم دانلود کردم گوش میدم! فکر کنم تنها راه جَو گیر شدنه! باید یه جوری جَو درس منو بگیره اما نمیدونم چی جوری ...
.
تو این مدت اتفاقای مختلف افتاده و احساسات مختلفی رو تجربه کردم .. توی همین مدت کوتاه دو بار رفتم کیش!! در واقع کاری که از اول سال قصد کرده بودم انجامش بدم رو انجام دادم و به این خواستم جامه ی عمل پوشوندم و از این بابت خوشحالم! این دو سفر بسیار خوب و سرشار از تجربیات جدید و لحظه های شیرین و به یاد ماندنی بود .. شرح مفصلش رو توی دفتر خاطرات روزانم نوشتم .. از این شهر کوچیک و زیبایی هاش و آرامشش خیلی خوشم اومده، بخصوص که میتونم بگم توی بهترین فصلش رفتم، هم از لحاظ آب و هوا و هم از لحاظ خلوت بودنش، و البته سفر کردن با یه عزیز شیرینی های خاص خودش رو داره...
.
بالاخره همه ی تلاشی که بابت نوشتن پروپوزال کرده بودم و همه غصه و حرص و جوشی که خورده بودم به عمل نشست و بعد از کللی برو و بیا پروپوزالم توی جلسه گروه به تاریخ 17 آبان تصویب شد .. از اون روز به این طرف انگار یه بار سنگین رو زمین گذاشتم و خییلی خیالم راحت تر شده و انگار نه امگاره که باید دست به کار بشم و شروع کنم کم کم پایان نامه رو تموم کنم و راحت بشم .. اصلا حس و حالش رو ندارم، یه مدت همش دنبال خوش گذرونی و وقت تلف کردن و استراحت بودم .. الانم چند روزیه پی خوندن کتابهای عشقی و رمان و شعرم .. چند روز هم سرگرم دیدن سری فیلم توآیلایت بودم و بعدش کتابهای انگلیسیش رو هم دانلود کردم و دارم میخونم! .. مثل یه دختر نوجوان ماجراجو! بد جوری از داستان این فیلم خوشم اومده، تا حالا دو بار دیدمش، با اینکه خیلی فانتزی و غیر واقعیه اما یه حس خاصی به من میده، نمیدونم شایدم به خاطر فضای فیلم باشه اما من با دیدنش احساس خوبی پیدا میکنم مثل جوونی، مهربونی، دوست داشتن، تعلق، حمایت، حسادتهای عشقی و ...
خلاصه یکی نیست به من بگه بچه جون برو بشین کارات رو بکن وقتت داره تموم میشه!!! تا همین جا هم کللی عقبی! .. اما یه چیزی رو مطمئنم اونم اینه که دیگه درس نمیخونم و ادامه تحصیل نمیدم! خسته شدم از درس خوندن .. یا بهتر بگم دیگه بدم میاد از اینکه اسم درس خوندن و بچه خرخون روم باشه اما کاری نکنم و درسی نخونم و فقط خودمو با فکرای مسخره عذاب بدم و از تفریح و مطالعه و خوش گذرونی محروم کنم! درس خوندن جزو یکی از کارای سخته...
یه زمانی بود که فکر و خیال و هیجان دونستن آینده بد جوری تو کللم بود، به هر دری میزدم که بفهمم آینده چه خبره، کللی دنبال فال قهوه و کف بینی و این حرفا بودم، البته چند تا رفیق هم داشتم که پایه این فال بازیها بودند و هیجانش رو برام بیشتر میکردند ... اما الان اصلا دلم نمیخواد بدونم آینده چی میشه و چه خبره، یعنی اصلا دلم نمیخواد آینده ای وجود داشته باشه که بیاد و اوضاع تغییر کنه، دلم میخواد همینجوری توی حال درجا بزنم و توی همین زمان بمونم، حالم خوبه اما از آینده میترسم، از اتفاقاتی که دیر یا زود میفته، از تنهایی .. قلبم خسته ست، روانم خسته ست، از بس بهش استرس و هیجان وارد کردم، از بس به خاطر رویاهام تحت فشار قرارش دادم و هیچوقت رویاهام به حقیقت نپیوست...
پی نوشت: تنهایی؛ یعنی وقتی دلت میگیره بری توی حموم، شیر آب رو باز کنی، سرت رو بذاری به دیوار، و یه دل سیر گریه کنی
چرا وقتی یکی میره سفر جای اون یکی باید خالی باشه؟ .. نمیشه هر دوتاشون با هم برن سفر که جای هیچکدوم پیش اون یکی خالی نباشه و هیچکدوم حسرت بودن با اون یکی رو نداشته باشه؟ .. چه تلخه این جمله ی "جات خالی بود"!! .. اگر واقعا اینطوره چرا تلاش نمی کنیم که جامون پیش همدیگه خالی نباشه؟
.
امشب توی فال قهوه من یه دلفین بزرگ خوشگل بود!
کاشکی این دلفینه نشونه جور شدن سفر کیش ما دو تا باشه!!![]()
